تبلیغات
ادبیات فارسی و...

ادبیات فارسی و...
نویسندگان
ماجرای این واقعیت تلخ از آن جا آغاز شد كه مردی با تسلیم شكوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند كیلومتری حاشیه یكی از شهرك های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را كه گوشه حیاط بود اجاره دادم...

بقیه در ادامه مطلب...
مدتی از اجاره منزل نگذشته بود كه احساس می كردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سركار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «كباب» می كردند من كه توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می كردم تا این كه متوجه شدم هر چند روز یك بار از اتاقی كه به اجاره واگذار كرده ام «بوی كباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای كباب بكنند! شاكی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی كردم برای فرزندانم كباب تهیه كنم نشد این در حالی بود كه بوی كباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند. قاضی باتجربه شورای حل اختلاف كه سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی كه این ماجرا را تعریف می كرد اشك در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شكایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار كردم و شكایت صاحبخانه را برایش خواندم. مستاجر كه با شنیدن این جملات بغض كرده بود گفت: آقای قاضی! كاملا احساس صاحبخانه را درك می كنم و می دانم او در این مدت چه كشیده است اما من فكر نمی كردم كه فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند. او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یك كباب فروشی عبور می كردیم فرزندانم از من تقاضای خرید كباب كردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم كه برایشان كباب درست می كنم.

این قول باعث شد تا آن ها هر روز كه از سر كار برمی گردم شادی كنان خود را در آغوشم بیفكنند به این امید كه من برایشان كباب درست كنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این كه روزی فكری به ذهنم رسید یك روز كه كنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد كرده و پوست آن ها را نیز جدا كند.

به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر كسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ كشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد كردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یك بار از این كباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم كه ممكن است این كار من موجب آزار صاحبخانه ام شود. قاضی شورای حل اختلاف در حالی كه بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشك می ریخت تا این كه ناگهان از جایش بلند شد و در حالی كه مستاجرش را به آغوش می كشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شكایتم گذشتم!


طبقه بندی: داستان های کوتاه زیبا اموزنده،
[ جمعه 30 تیر 1391 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ mr v ]
نظرات
درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :